![]() |
![]() |
|
| چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد |
|
این همه سبد گل بفرستم چه شود کلام دل و صد بار فرستم چه شود تو که باغ پر از گل نداری دل پر خون نداری من این همه یاد تو باشم چه شود هرروز چشم به راه تو باشم چه شود منه اواره به دنبال تو هرروز بگردم سایه های ناشناس را بشامرم چه شود تو که لحظه به لحظه خفته افکار خودی من در بند نگاهت خفته باشم چه شود که چه بی قرار یک لبخند تو باشم من دراین بند تمنا بی تو باشم چه شود تو که حتی یک بار صدایم نکردی در خواب من به فریاد وجودت بشتابم چه شود این همه گفتمو گفتم ز تو یار وقتی نیستی که بخوانی بنویسم چه شود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 خرداد1387ساعت 0:44 توسط سارا |
|
|
امیدم مرگ اما نوبتم نیست میدونم لایق خاک تنم نیست
ای مرگ سر انجام خواهی آمد پس هم اکنون چرا نه؟ زندگی بس طاقت فرساست: لحظه شماری می کنم در انتظار آمدنت. چراغ ها را خاموش کرده و در را باز گذاشته ام چشم به راه تو اینسان ساده و شگفت انگیز .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 22:42 توسط سارا |
|
|
اگه تنها شدنم اي خدا يه قسمته پس بزار تنها بمونم تنهايي يه نعمته
زندگي زيباست زشتيهاي آن تقصير ماست، در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست! زندگي آب رواني است روان ميگذرد... آنچه تقدير من و توست همان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 0:42 توسط سارا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 1:10 توسط سارا |
|
|
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
بی هدف از کوچه های شهر غریب دل می گذشتم که ندایی آمد" در دنیای تنهایی هم هیچ کس تنها نیست ......" و این بار عاشق پروردگار عشق شدم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 اسفند1386ساعت 22:56 توسط سارا |
|
|
دل من چه خردسال است، ساده می نگرد، ساده می خندد، ساده می پوشد، دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست ساده می افتد، ساده می شکند، ساده می میرد، دل من تنها، تنها، سخت می گیرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 1:2 توسط سارا |
|
|
خدايا من اگر با تو بد کنم تو را بنده ي ديگر بسيار است تو
اگر با من مدارا نکني مرا خدايي ديگر کجاست...
غرق گنه نا امید مشو ز دربار ما که عفو کردن بود در همه دم کار ما بنده شرمنده تو خالق بخشنده من بیا بهشتت دهم نرو تو در نار ما توبه شکستی بیا هرآنچه هستی بیا امیدواری بجو زنام غفارما بازآ بازآ هرآنچه هستی باز آ صدبار اگر توبه شکستی بازآ این درگه ما درگه نومیدی نیست گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ
التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 دی1386ساعت 22:58 توسط سارا |
|
|
خيلي ها مترسك رو دوست ندارند چون پرنده ها رو ميترسونه
ولي من دوسش دارم چون تنهاي رو درك مي كنه
بسه دنیا دیگه بسه تو دیگه کار نده دستم من به ساز تو
میرقصم،من به ساز تو
میرقصم، تو بزن تا من برقصم
قفس داران سكوتم را شكستند-دل دائم صبورم را
شكستند-به جرم پا به پاي عشق رفتن-پر و بال
عبورم را شكستند-مرا از خلوتم بيرون كشيدند-چه
بي پروا حضورم را شكستند-تمنا در نگاهم موج
ميزد-ولي رؤياي دورم را شكستند. تقديم به همه
كساني كه ناباورانه شكستن دلهايشان را نظاره
كردند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 دی1386ساعت 23:10 توسط سارا |
|
|
زندگی جادهء باریکی داره ... روزه روشن شب تاریکی داره. هرکسی حرف دلو گوش بکنه.. دیگه دنیارو فرا موش میکنه..
ادم برفي به ادمها مي خندد چون قلب ادم برفي با خورشيد بهاري گرم مي شود ولي قلب ما ادمهاگاهي توي بهار هم سرد و بي روح باقي مي ماند.....ادم برفي به ما مي خندد چون قلبش را به هر شكلي كه بخواهد در مي اورد ولي قلب ما ادمها وقتي شكست ديگه شكل نمي گيرد.....ادم برفي وقتي قلبش دو تكه شود باز به هم وصل مي شود ولي ما ادمها وقتي قلبمون دو تكه شد...تكه هاش دور مي اندازيم.....اي كاش منم يك قلب ادم برفي داشتم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 دی1386ساعت 10:45 توسط سارا |
|
|
از عدم تا پا نهادم من به کوی زندگی جز می محنت نخوردم ازسبوی زندگی دیگران ما را به کوی زندگی آورده اند ما که خود هرگز نکردیم آرزوی زندگی خواستم تا زندگی پیدا کنم اما دریغ عمر گم کردم به راه جستجوی زندگی قیل و قال زندگانی جز هیاهویی نبود کرشدیم ای دوستان از های و هوی زندگی بر لب جویش چرا ای تشنه کامان مانده اید نیست غیر از آب ناکامی به جوی زندگی دست غم یک عمر نامردانه حلق ما فشرد لحظه ای هم گو بیفشارد گلوی زندگی خلق میپرسندآخر از چه رو پس زنده ای زنده هستم تا بریزم آبروی زندگی
ای عشق پس از تو نان من آجر نیست بی تو از دریغ و حسرت پر نیست تو قسمت من....نه....مال مردم بودی قربان دلم که مال مردم خور نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 23:22 توسط سارا |
|
|
آه گلهـــــای جوانــــی رفتــــه اند لحظــه های ارغوانی رفته اند من جوان بودم جوان مثل غـــرور بــا نـگاهـی مثـل آتش مثل نور در نگاهــم ٫ نشئه ای از جام ها روی روحـــم بــارش الهـــام ها در تنم چون شمع میتــابیــد دل بــر لـب پـــروانه می خوابید دل از درون شور بهـــاران داشتــــم میــل نــور و حس باران داشتم بارها تا قصر شب راهی شــدم عــازم تنـگ دل مـاهــــی شدم نور مرجان بر تن من پوست شد یک پری با سایه من دوست شد باز می گشتیم شب در نور مـاه کشتـــزاری از تبســــــم از نـــگاه روی ایوان سر شبنم٫ فاش بود نور در آیینه ها ٫ نقاش بود عقل در رهن شراب و جام بود شاعری مستاجر الهام بود کـــولیـــان بــرکـــه نیـــلوفــــــران دختــــران بـــاغ از مـــا بـهتــــران رقــص گـل تصنیف گــل آواز گـــل لــرزش پــروانــه هــا بــا ساز گل شب پر از رقص قناری روی چوب روزها خورشید بازی تـــــا غروب حیف آن دوران شبنــم وار رفـــت روزهـــای آبــــی دیــــدار رفــــت در گلــــو خشکیـد بغض آبشـــار رو بــه غـربت قاصدکها رهسپار لاله ها آواز عصیـان می دهنـــد نسترن ها زیر پا جان می دهند میکشد ما را و می کاهـــد ز ما این شب هجران چه میخواهد ز ما آنشب هجران هزاران برده داشت هر شبح دوشیزه ای در پرده داشت رفته بر باد ای همه آمال تو صبر کن این قلب خونین مال تو من منیم لایق به عشق آفتاب من مگر بینم وصالت را به خواب من از این قعر سیاهی خسته ام من از این گم کرده راهی خسته ام تیر حـــیرت تیر حــــیرت خورده ام ره به اعـــماق تجــلی بـــرده ام از برت با بی وفایی می روم مــن به قربان جدایی می روم مـــــن ندارم تاب درد اشـتیاق عالمی مشتاق وصل و من فراق کس به عمق عشق من واصل نشد هــیچ کس آیینه کامـــل نشد کاش دستم بوی لبخند تو داشت سینه ام عطر گلو بند تو داشت کاش ما همسایه هم می شدیم زندگی را فارغ از غم می شدیم حیف زمانه بین ما را سد کشید زخم حسرت بی تو در من قد کشید
فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و
گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 آذر1386ساعت 0:4 توسط سارا |
|
|
با باد خواهم گفت
هرگاه دفترمحبت راورق زدی . هرگاه در زیرپایت صدای خش خش برگهارا احساس کردی وهرگاه میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یک باردر گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو : یادش بخیر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 آذر1386ساعت 0:12 توسط سارا |
|
|
قاصدک ! هان ،چه خبر آوردی؟ از کجا، و زکه خبرآوردی؟ خوش خبر باشی ، اما ، اما گرِِِِِد بام و در من بی ثمر می گردی. انتظار خبری نیست مرا نه زیاری نه زدیّار ودیاری _ باری، برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس، برو انجا که ترا منتظرند. قاصدک ! در دل من همه کورند و کرند. دست بردار ازین دروطن خویش قریب. قاصد، تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید که دروغی تو ، دروغ ؛ که فریبی تو، فریب . قاصدک ! هان ، ولی ...آخر... ای وای ! راستی آیا رفتی با باد ؟ با تو ام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی ...! راستی آیا جائی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی ، جائی؟ در اجاقی - طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز ؟ قاصدک ! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند
تو یه تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن
به پرنده اي مي مانم که بر بلندترين دار دنيا آشيانه کرده است و به اعدام پرواز خويش خو گرفته است تمام زندگي ام بر چوبه داري مي رقصد که گاه با وزش باد به جلو مي رود و گاه به عقب باز مي گردد براي تمامي لحظه هاي بر باد رفته ام آوازي دوباره ساز کرده ام پاي چوبه داري خواهم رقصيد که شعله دردهاي من مي سوزاندش |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت 0:24 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام خوشحالم به وبلاگ من هم سر زدی
مینویسم گاهی برای او! مینویسم گاهی برای خودم! مینویسم برای دلم..... |
| پیوندها |
|
عاشقانه هایم برای تو عارفانه هایت برای من شبهای روشن روزهای تیره برای خودم دفترچه خاطرات عاشقانه یا پر از نفرت؟ sadi شخصی(علی) رنگ مرگ(نسترن) عشق من...(رامبد) فریاد سکوت(حامد) |
|
RSS
|